...
فصل ۱۷: تاریکی در عمارت پروانهها
یوکی، موئیچیرو و بقیه هاشیراها با سرعتی باورنکردنی به سمت عمارت پروانهها دویدند. وقتی رسیدند، درهای عمارت شکسته بود و بوی خون و یک سرمای ترسناک کل فضا را پر کرده بود.
شینوبو با لباسهای پاره و زخمی، در حال نفسنفس زدن بود و با شمشیر زهرآگینش تلاش میکرد در برابر سایهای عظیم و وحشتناک مقاومت کند. سایهای که انرژیاش حتی از دوما هم سیاهتر و خفهکنندهتر بود!
سایه با صدایی که استخوانها را میلرزاند گفت: «تو ضعیفتر از اونی هستی که جلومو بگیری، هاشیرای حشره…» و خواست ضربه نهایی را بزند!
اما ناگهان، برفی درخشان فضای تاریک را شکافت!
یوکی با سرعت پرید وسط و فریاد زد: «تنفس برف، فرم پنجم: بهمن خشمگین!»
شمشیر یوکی با قدرت تمام به بازوی سایه برخورد کرد و او را به عقب راند. همان لحظه، موئیچیرو با مه غلیظی ظاهر شد، شینوبو را بغل کرد و از منطقه خطر بیرون کشید.
سایه که حالا چهرهاش مشخص شده بود (یکی از وحشتناکترین زیردستان مستقیم موزان)، با دیدن یوکی نیشخندی زد و گفت: «اوه… پرنسسِ فراریِ ارباب موزان! ارباب گفت اگر زنده تسلیم نشوی، پاهایت را قطع کنم و ببرمت!»
یوکی شمشیرش را محکمتر گرفت، چشمانش دوباره رنگ آبی یخی به خود گرفت و با اعتماد به نفس گفت: «بیا امتحان کن!» موئیچیرو هم شمشیرش را کشید و کنار یوکی ایستاد: «دستت بهش بخوره، تیکهتیکهت میکنم.»
یوکی، موئیچیرو و بقیه هاشیراها با سرعتی باورنکردنی به سمت عمارت پروانهها دویدند. وقتی رسیدند، درهای عمارت شکسته بود و بوی خون و یک سرمای ترسناک کل فضا را پر کرده بود.
شینوبو با لباسهای پاره و زخمی، در حال نفسنفس زدن بود و با شمشیر زهرآگینش تلاش میکرد در برابر سایهای عظیم و وحشتناک مقاومت کند. سایهای که انرژیاش حتی از دوما هم سیاهتر و خفهکنندهتر بود!
سایه با صدایی که استخوانها را میلرزاند گفت: «تو ضعیفتر از اونی هستی که جلومو بگیری، هاشیرای حشره…» و خواست ضربه نهایی را بزند!
اما ناگهان، برفی درخشان فضای تاریک را شکافت!
یوکی با سرعت پرید وسط و فریاد زد: «تنفس برف، فرم پنجم: بهمن خشمگین!»
شمشیر یوکی با قدرت تمام به بازوی سایه برخورد کرد و او را به عقب راند. همان لحظه، موئیچیرو با مه غلیظی ظاهر شد، شینوبو را بغل کرد و از منطقه خطر بیرون کشید.
سایه که حالا چهرهاش مشخص شده بود (یکی از وحشتناکترین زیردستان مستقیم موزان)، با دیدن یوکی نیشخندی زد و گفت: «اوه… پرنسسِ فراریِ ارباب موزان! ارباب گفت اگر زنده تسلیم نشوی، پاهایت را قطع کنم و ببرمت!»
یوکی شمشیرش را محکمتر گرفت، چشمانش دوباره رنگ آبی یخی به خود گرفت و با اعتماد به نفس گفت: «بیا امتحان کن!» موئیچیرو هم شمشیرش را کشید و کنار یوکی ایستاد: «دستت بهش بخوره، تیکهتیکهت میکنم.»
- ۶۳۵
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط